ایران نزدیک به ۱۵ ماه است که درگیر جنگی نامتقارن با آمریکا است؛ جنگی که از سوی واشنگتن بر تهران تحمیل شده است. در نگاه نخست، شکاف قدرت میان دو طرف آنقدر بزرگ است که بسیاری نتیجه این رویارویی را از پیش به سود آمریکا میدانند و معتقدند ایران در نهایت چارهای جز پذیرش خواستههای واشنگتن نخواهد داشت. مقایسه بودجههای نظامی دو کشور در سال ۲۰۲۶ نیز در نگاه اول این برداشت را تقویت میکند. آمریکا حدود ۹۰۰ میلیارد دلار برای هزینههای نظامی خود اختصاص داده، در حالی که بودجه نظامی ایران کمتر از ۱۰ میلیارد دلار است؛ شکافی که بهخوبی تفاوت گسترده ظرفیتهای قدرت میان دو طرف را نشان میدهد.
این حال، نتیجه یک جنگ را نمیتوان صرفاً بر اساس حجم منابع قدرت طرفین تعیین کرد. قدرت سخت، نرم و هوشمند تنها بخشی از معادله هستند و عوامل متعدد دیگری، چه آشکار و چه پنهان، میتوانند مسیر یک منازعه را تغییر دهند. از همین منظر، تداوم مقاومت ایران در برابر این جنگ نامتقارن نشان میدهد که شکاف بزرگ قدرت الزاماً به معنای نتیجهای از پیش تعیینشده نیست و این رویارویی ممکن است در نهایت به نتایجی منجر شود که با فاصله قابلتوجه قدرت میان دو کشور همخوان نباشد.
مناقشه ایران و آمریکا؛ فراتر از پرونده هستهای
آمریکا ریشه مناقشه خود با ایران را در اصرار تهران بر ساخت سلاح هستهای میداند، اما این ادعا با واقعیتهای تاریخی سازگار نیست و دلایل متعددی برای رد آن مطرح میشود. نخست آن که برنامه هستهای ایران در دوران شاه آغاز شد و آمریکا نیز در شکلگیری آن نقش داشت. دوم اینکه این برنامه طی ۱۰ سال پس از انقلاب اسلامی عملاً کنار گذاشته شد و جمهوری اسلامی تنها پس از پایان جنگ ایران و عراق به فکر احیای آن افتاد. از سوی دیگر، مناقشه ایران و آمریکا اساساً بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اسلامی آغاز شد؛ یعنی پیش از آنکه مسئله برنامه هستهای ایران به موضوع اصلی روابط دو کشور تبدیل شود. ریشه این رویارویی به نگرانی رهبران انقلاب از تلاش احتمالی آمریکا برای سرنگونی انقلاب بازمیگشت؛ مشابه آنچه به باور آنان در قبال نهضت مصدق در آغاز نیمه دوم قرن بیستم رخ داده بود.
بررسی روند روابط ایران و آمریکا از زمان پیروزی انقلاب ایران نشان میدهد که واشنگتن از همان ابتدا با نظام سیاسی برآمده از انقلاب و سیاستهای آن در عرصه داخلی و خارجی احساس راحتی نمیکرد. از همین رو، آمریکا بهطور مستمر در پی تضعیف نظام ایران، وادار کردن آن به تغییر سیاستهایش و حتی در صورت امکان، سرنگونی و حذف کامل آن بود.
در مقابل، همین شرایط باعث شد نظام جدید ایران نیز راهبردی دفاعی را دنبال کند؛ راهبردی که بر تحکیم پایگاه اجتماعی خود در داخل و گسترش نفوذ در خارج استوار بود. به این ترتیب، از همان نخستین روزهای پس از انقلاب، هر دو طرف به این برداشت رسیدند که شکلگیری نوعی تقابل میان آنها اجتنابناپذیر است و از این پس باید این منازعه را با روشهایی مدیریت کنند که از نگاه هر یک، تأمینکننده اهدافشان باشد. در ادامه، مجموعهای از عوامل داخلی، منطقهای و بینالمللی به تدریج بر شدت این تقابل افزود و در نهایت آن را به رویارویی مسلحانه و درگیری همهجانبه رساند.
نخستین نشانههای این تقابل نیز تنها چند روز پس از پیروزی انقلاب اسلامی آشکار شد. در شرایطی که نظام جدید ایران نگران توطئه احتمالی دستگاههای امنیتی آمریکا برای بازگرداندن شاهِ فراری به قدرت بود، دانشجویان وارد سفارت آمریکا در تهران شدند و کارکنان آن را برای ۴۴۴ روز به گروگان گرفتند.
شکست تلاش جیمی کارتر برای آزادسازی گروگانهای آمریکایی از طریق اقدام نظامی، که در نهایت به شکست او در انتخابات ریاستجمهوری بعدی نیز انجامید، بر رویکرد دولتهای بعدی آمریکا در قبال ایران تأثیر گذاشت. واشنگتن از آن پس راهبرد خود را بر دو اصل استوار کرد: جلوگیری از رسیدن تقابل با ایران به مرحله رویارویی مستقیم و استفاده از متحدان منطقهای برای ایفای بخشی از نقشهای آمریکا. در همین چارچوب، نقش واشنگتن در ترغیب عراق به آغاز جنگ علیه ایران تنها یک سال پس از انقلاب و همچنین تشویق کشورهای عربی خلیج فارس به حمایت مالی و تسلیحاتی از بغداد قابل توضیح است. آمریکا همچنین تلاش کرد این جنگ تا حد امکان ادامه پیدا کند؛ با این امید که در نهایت هر دو طرف تضعیف شوند.
ایران نیز در مدیریت تقابل خود با آمریکا، تا حد زیادی رویکردی مشابه را دنبال کرد. تهران نیز تلاش داشت از رویارویی مستقیم با واشنگتن اجتناب کند و در عین حال، از متحدان و نیروهای منطقهای برای پیشبرد اهداف خود بهره بگیرد. از همین رو، ایران بهطور گسترده در پی ایجاد و تقویت روابط با متحدانی در جهان عرب، بهویژه در سوریه، لبنان، عراق و فلسطین برآمد؛ روندی که به شکلگیری «محور مقاومت» تحت رهبری ایران منجر شد.
ایران در این مسیر از تحولات مهم و بحرانهایی که جهان عرب را دستخوش تغییر کرد نیز بهره گرفت؛ از جمله امضای پیمان صلح یکجانبه انور سادات با اسرائیل در سال ۱۹۷۹، حمله و اشغال کویت توسط صدام حسین در سال ۱۹۹۰ و سپس وقوع «بهار عربی» که نخستین جرقههای آن در اواخر سال ۲۰۱۰ زده شد. تحولات ناشی از این رخدادها نیز در ادامه به فراهم شدن زمینه برای برگزاری کنفرانس صلح مادرید، امضای توافقهای «اسلو» و «وادی عربه» و در مرحلهای بعد، «توافقهای ابراهیم» انجامید.
جنگ ایران و آمریکا در آستانه مرحله تعیینکننده
در چنین شرایطی، جهان عرب بیش از پیش در مسیر دو قطبی شدن قرار گرفت؛ از یک سو، نظامهای رسمی که به دنبال ائتلاف با آمریکا و عادیسازی روابط با اسرائیل بودند و از سوی دیگر، بازیگران غیردولتی که مقابله با طرحهای سلطه صهیونیستی – آمریکایی در منطقه را دنبال میکردند. در میانه همین فضای پرتنش و قطبیشده بود که «طوفان الاقصی» رخ داد؛ رویدادی که به یک نقطه عطف تبدیل شد و بسیاری از محاسبات پیشین در منطقه را دگرگون کرد.
راهبرد پرهیز از رویارویی نظامی مستقیم میان ایران و آمریکا میتوانست همچنان ادامه پیدا کند، اما دو تحول مهم این مسیر را تغییر داد: نخست، ورود دونالد ترامپ به صحنه سیاسی آمریکا و دوم، تلاش بنیامین نتانیاهو برای استفاده از پیامدهای «طوفان الاقصی» با هدف از میان بردن «محور مقاومت» و فراهم کردن زمینه برای تحقق ایده «اسرائیل بزرگ.»
بنیامین نتانیاهو در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ توانست او را به خروج از توافق هستهای سال ۲۰۱۵ و اعمال سیاست فشار حداکثری علیه ایران متقاعد کند. در دوره دوم ریاستجمهوری ترامپ، که ۱۵ ماه پس از «طوفان الاقصی» آغاز شد، نتانیاهو بار دیگر موفق شد ترامپ را به مشارکت در دو جنگ علیه ایران متقاعد کند. جنگ نخست با هدف نابودی برنامه هستهای ایران انجام شد و ۱۱ روز ادامه یافت؛ جنگ دوم نیز با هدف سرنگونی نظام سیاسی ایران و احتمالاً تجزیه خود کشور دنبال شد و ۳۹ روز به طول انجامید. اما نتیجه مطابق خواست ترامپ و نتانیاهو پیش نرفت. در نهایت، هر دو در شرایطی قرار گرفتند که به یک بنبست جدی تبدیل شده است؛ بنبستی که ممکن است رهایی از آن برای هیچیک آسان نباشد.
برنامه هستهای ایران بدون تردید آسیب دیده است، اما تهران همچنان بخش عمدهای از اهرمهای هستهای خود را برای چانهزنی حفظ کرده است. از سوی دیگر، هرچند نظام سیاسی ایران بسیاری از چهرههای سیاسی و نظامی خود را از دست داده، اما همچنان پابرجاست و سقوط نکرده است. مهمتر اینکه تهران توانسته در جریان این بحران، اهرمهای مذاکراتی تازهای به دست آورد و اکنون در موقعیتی قرار گرفته است که میتواند رویارویی با آمریکا را با دست بازتر و از موضعی متوازنتر مدیریت کند؛ حتی این احتمال نیز وجود دارد که در نهایت، نتیجه این تقابل به یک شکست راهبردی برای واشنگتن منجر شود.
در این میان، وضعیت اسرائیل قابل توجه است. این رژیم که یکی از اصلیترین محرکان رویارویی نظامی با ایران بود، در مرحله کنونی عملاً از مدیریت بحران کنار گذاشته شده است. این کنار گذاشته شدن تنها به عرصه نظامی محدود نیست؛ اسرائیل پس از «جنگ ۳۹ روزه» در هیچیک از دورهای بعدی درگیری حضور نداشته است. در عرصه سیاسی نیز از مذاکراتی که به امضای «یادداشت تفاهم» انجامید، کنار گذاشته شد و حتی پیش از آن، رایزنی و هماهنگی مستقیمی با تلآویو صورت نگرفت.
با این حال، کنار گذاشته شدن اسرائیل از روند کنونی به معنای پایان نقش آن نیست. اگر مذاکرات به بنبست برسد و ترامپ بار دیگر تصمیم بگیرد وارد یک رویارویی نظامی شود، احتمال بازگشت اسرائیل به میدان وجود دارد. از سوی دیگر، بعید نیست تلآویو همین حالا نیز در مسیر مذاکرات نقشآفرینی کرده باشد؛ بهویژه آنکه این رژیم آشکارا با «یادداشت تفاهم» مخالفت کرد و ممکن است در ناکام ماندن آن نیز نقش مهمی داشته باشد.
در سوی دیگر، دونالد ترامپ همچنان مدعی است که کنترل تنگه هرمز را در اختیار دارد و این گذرگاه حیاتی برای کشتیرانی باز است و نفتکشها روزانه با حمل میلیونها بشکه نفت از آن عبور میکنند. اما واقعیت بازار نفت روایت دیگری دارد. افزایش مداوم قیمتها نشان میدهد که ادعای بازگشت شرایط به وضعیت عادی با واقعیتهای بازار همخوانی ندارد؛ بهگونهای که قیمت هر بشکه نفت به حدود ۱۰۰ دلار رسیده است.
بنیامین نتانیاهو اخیراً مدعی شده است که جنگ با ایران هنوز تعیین تکلیف نشده و اسرائیل میتواند در صورت نیاز، بهتنهایی آن را ادامه دهد و بار دیگر وارد میدان شود. او همچنین تأکید کرده که سرنگونی نظام ایران همچنان امکانپذیر است و اسرائیل این هدف را دنبال خواهد کرد. اما آنچه در میدانهای نبرد در جبهههای مختلف جریان دارد، تصویر متفاوتی ارائه میدهد؛ تصویری که نشان میدهد این اظهارات احتمالاً بیش از آنکه بازتابدهنده واقعیت میدانی باشند، با ملاحظات انتخاباتی مطرح شدهاند. ارتش اسرائیل هرچند در چندین جبهه به موفقیتهای نظامی دست یافته، اما نتانیاهو هنوز نتوانسته این دستاوردها را به دستاوردهای سیاسی ملموس تبدیل کند. نه حماس، نه جهاد اسلامی و نه حزبالله خلع سلاح شدهاند و نیروهای مقاومت در هیچیک از جبههها نیز تسلیم نشدهاند.
در مقابل صدها ناو هواپیمابر، ناوشکن، زیردریایی و دیگر شناورهای سنگین آمریکایی که به پیشرفتهترین و گرانترین تسلیحات مجهزند و واشنگتن آنها را برای جنگ با ایران، در فاصلهای دستکم ۱۰ هزار کیلومتری از سواحل آمریکا، بسیج کرده است، ایران بر توسعه و بهکارگیری موشکها و پهپادهای ارزانقیمت تکیه کرده است. این توانمندی یکی از تعیینکنندهترین عوامل در افزایش توان ایران برای کنترل تنگه هرمز و هدف قرار دادن پایگاههای نظامی آمریکا در سراسر منطقه از جمله اسرائیل، بوده است. از آنجا که واشنگتن ظاهراً به دنبال یک مصالحه واقعی از مسیر مذاکره نیست و خواهان تسلیم ایران است، تهران این رویارویی را جنگی موجودیتی میبیند؛ جنگی که در منطق آن، گزینهها به پیروزی یا شهادت محدود میشود.
به گزارش فرارو به نقل از المیادین با تشدید محاصره دریایی آمریکا و تلاش واشنگتن برای تحت فشار قرار دادن اقتصاد ایران از طریق اعمال شدیدترین تحریمها علیه طرفهایی که با تهران روابط تجاری یا مالی دارند، ایران نیز برای نخستین بار از آغاز جنگ، مستقیماً ناوهای هواپیمابر، ناوشکنها و دیگر شناورهای آمریکایی را هدف قرار داد. این تحول میتواند نشانهای از نزدیک شدن مرحله تعیینکننده جنگ باشد؛ مرحلهای که شاید حتی اکنون آغاز شده باشد.




ثبت دیدگاه